کرع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کرع . [ ک َ رَ ] (ع اِ) آب باران ایستاده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). آب آسمان . (مهذب الاسماء). آب آسمان که به دهان بردارند. (از اقرب الموارد). ◄ دست و پای ستور. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ باریکی پیش ساق . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ ساق . (مهذب الاسماء). ◄ (ص ) مردم فرومایه ٔ دونان طبیعت دنی النفس . (منتهی الارب ). مردم فرومایه ٔ پست طبع. (ناظم الاطباء). فرومایه از مردم و فی حدیث علی : «غلب علی هذا الامر الکرع و الاغراب »؛ یعنی سفله و فرومایه از مردم که به دست و پای ستورمانند. (از اقرب الموارد). ◄ مکان و جای . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). واحد و جمع در وی یکسان است . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). یقال : رجل کرع و رجلان کرع و رجال کرع . ◄ آنچه مواشی با دست و پای خود در آن فرومی رود. (از اقرب الموارد).
کرع . [ ک َ ] (ع مص ) کروع . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). دهن در آب نهادن و آب خوردن . (از المصادر زوزنی ). به دهن از جوی آب برداشتن و خوردن و کرع فی الاناء مثله . (از منتهی الارب ). آب به دهان خوردن از جوی و جز آن بدون برداشتن با کف دست یا ظرفی . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و فی حدیث عکرمة انه کره الکرع فی النهر. (از منتهی الارب ) : آب بهر عام اصل و فرع را از برای طهر و بهر کرع را. مولوی . ◄ رماه فکرعه ؛ تیر انداخت وبر پایچه اش رسید. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کرع . [ ک َ رَ ] (ع مص ) تیز گردیدن شهوت دختر. (از منتهی الارب ). تیز گردیدن شهوت کنیزک . (ناظم الاطباء). ◄ جرأت نمودن بر خوردن کراع . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). جرأت نمودن بر خوردن پایچه . (ناظم الاطباء). ◄ به درد آمدن پایچه . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).و قیل صار دقیق الاکارع و الاذرع طویلة کانت او قصیرةً. (اقرب الموارد). ◄ باریک پایچه و باریک رش دست گردیدن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).باریک ساق شدن . (غیاث اللغات ). ◄ خواستن زن مرد را و آرزوی جماع کردن . (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). خواستن زن مرد را و آرزوی آرمیدن با وی کردن .(از منتهی الارب ). ◄ باریک گشتن پیش ساق .(منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ باریدن ابر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ به زمین سنگلاخ سوخته درآمدن . (منتهی الارب ). به کراع زمین سنگلاخ سوخته درآمدن . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). به کراع درآمدن از زمین سوخته . (از اقرب الموارد). ◄ خوشبوی آلودن خود را. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).