کردر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کردر. [ ک َ دَ ] (اِ) دره ٔ کوه بود. (فرهنگ اسدی ). زمین کوه و دره را گویند. (برهان ). دره . (فهرست شاهنامه ٔ ولف ) : خوارزم کرد لشکرش ار بنگری هنوز بینی علم علم تو بهر دشت و کردری . عنصری بلخی (از فرهنگ اسدی ). شمال اندروگر بجنبد نداند فراز از نشیبی و از کوه کردر. ناصرخسرو. قلم کردار دست و پایش و گوش چو نامه درنوردد کوه و کردر. مسعودسعد. مثل ز باختر و خاورار بجوئیشان دوند پست کنان کوه و کردر آتش و آب . مسعودسعد. زاهدآسا کباده ٔ زربفت بر سر کوه و کردر اندازد. خاقانی . ز راوذ به راوذ ز بیدا به بیدا ز وادی به وادی ز کردر به کردر. ؟ (از سندبادنامه ). آن را که در این خلاف باشد گو رو به مصاف شاه بنگر تا مغز مخالفانش بینی خرمن خرمن به کوه و کردر. ؟ (از سندبادنامه ). ◄ زمین پشته پشته .(برهان ) (فرهنگ فارسی معین ) (صحاح الفرس ). ◄ زمین هموار. (ناظم الاطباء) : خورشید پیش طلعت او تیره گردون بجای حضرت او کردر. ناصرخسرو. چو رنگ و ماهی باشم به کوه و در دریا چو شیر و تنّین خسبم به بیشه و کردر. مسعودسعد. گه جهم همچو رنگ برکهسار گه خزم همچو مار در کردر. مسعودسعد. مدحهای تو حرز جان و تنم در بیابان و بیشه و کردر. مسعودسعد. ◄ ده . قصبه . (یادداشت مؤلف ) : درازتر سفر او بدان رهی بوده ست که ده زده نگسسته ست و کردر از کردر. فرخی . ◄ زمین سخت . (برهان ) (فرهنگ فارسی معین ).
کردر. [ ] (اِخ ) دهی است از دهستان جمعآبرود بخش حومه ٔ شهرستان دماوند. کوهستانی و سردسیر است و ٢٠٦ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).
کردر. [ ] (اِخ ) شهرکی است (از حدود ماوراءالنهر) با مردم بسیار و با کشت و برز و از وی پوست بره ٔ بسیار خیزد. (حدود العالم ).