کرخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کرخ . [ ک َ رَ / ک َ رِ / ک ِ رِ ] (ص ) مخفف کرخت که بیحس و بی شعور و بی خبر شده باشد. (برهان )(آنندراج ). خدر. بی هوش . (ناظم الاطباء) : همیشه تا که بود زیف زشت و دخ نیکو به لفظ لوتره گویان یاوه گوی کرخ ز چرخ باد همه شغل دشمنان تو زیف ز بخت باد همه کار دوستان تودخ . سوزنی . ◄ عضوی رانیز گویند که کرخت و بی حس و بی خبر شده باشد. (از برهان ) (از آنندراج ). عضو بی حس و فالج شده . (ناظم الاطباء). عضو بی حس شده از سرما یا علتی دیگر. کِرِخت . سِر. (یادداشت مؤلف ). ◄ شخصی را نیز گویندکه کرخت و بی حس شده باشد و آن حال را به عربی خدر گویند. (از برهان ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) : سر چاهی چنین مباش کرخ زآنکه چاهی است بر سر دوزخ . آذری طوسی (از آنندراج ). رجوع به کرخت شود.
کرخ . [ ک َ ] (اِخ ) نام محله ای است و دهی در بغداد که شاپور ذوالاکتاف آن را بنا کرد. (برهان ). نام محله ای است از شهر بغداد و از آنجا بوده شیخ ابومحفوظ مشهور و معروف به کرخی بواب و مرید حضرت امام والامقام علی بن موسی الرضا (ع ). (از آنندراج ). نام محله ای در بغداد که سابقاً دهی بوده از بناهای شاپور ذوالاکتاف . (ناظم الاطباء). در فارسنامه ٔ ابن البلخی از شهرهایی دانسته شده که شاپور ذوالاکتاف در بابل و عراق بنا کرد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٢). صاحب حدود العالم گوید: شهرکی است که معتصم بنا نهاده است و مأمون تمام کرده است آبادان و بانعمت . (حدود العالم ). در نزهةالقلوب آن را از محلتهای غربی بغداد می شمارد و می نویسد در زمان اکاسره بر آن زمین [ بغداد ] به طرف غربی دیهی کرخ نام بود شاپور ذوالاکتاف ساخته بود. (نزهةالقلوب مقاله ٔ سوم چ اروپا صص ٣٣-٣٤) : هنوز اندر بیابان باشی آن ساعت که جانت را ازین کرخ فنا باید به بغداد بقا رفتن . خاقانی . تاری از رای او چو بغداد است از عزیزی به کرخ ماند خوار. خاقانی . آن دگری گفت کز زکوة تن کرخ هست نصاب جی و نوان صفاهان . خاقانی . صدف بود گفتی مگر ماه چرخ دراو غالیه سوده عطار کرخ . نظامی . نبینی که در کرخ تربت بسی است بجز گور معروف معروف نیست . سعدی (بوستان ). رجوع به معجم البلدان و الاوراق چ مصر ص ٦٨ و ٢٠٦ شود.
کرخ . [ ک َ ] (اِخ ) نام شهری است . (فهرست شاهنامه ٔ ولف ) : گزیده سپاهی ز گردان کرخ بفرمود تا با کمانهای چرخ . فردوسی .