کراک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ) (اِ.) دُم جنبانک، بلدرچین.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ) (اِ.) دُم جنبانک، بلدرچین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کراک . [ ک َ ] (اِ) مرغی است دم دراز سیاه و سپید و در کنار رودها بود. (فرهنگ اسدی ). پرنده ای است کبود و سفید و دم دراز که بر لب آب نشیند و دم خود را بجنباندو آن را به عربی صعوه گویند. (برهان ). مرغ دمسجه . کراکا. (آنندراج ). دم جنبانک . کراس . (ناظم الاطباء). جهانگیری کراک را عقعق دانسته و رشیدی صعوه، اما هیچکدام با بیان لغت الفرس مطابق نیست چه عقعق (کلاغ پیسه ) مرغ بزرگی است از خطاف (پرستوک ) خیلی بزرگتر و صعوه سیاه سفید نیست . ممکن است همان کرک باشد که سمانه است اگرچه با بیان اسدی نمی سازد. (فرهنگ نظام ). لغت با کرک تجانس دارد. (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : چنان اندیشد او از دشمن خویش چو باز تیزچنگال از کراکا. دقیقی (از فرهنگ اسدی ). ◄ بعضی گویند کَرَک است که بودنه باشد و آن پرنده ای است پر خط و خال، از تیهو کوچکتر که به عربی سلوی و به ترکی بلدرچین خوانند. (برهان ). کَرَّک . بلدرچین . (از ناظم الاطباء) : سراینده سار و چکاوک ز سرو جهان در چمنها کراک و تذرو. اسدی (از فرهنگ جهانگیری ). رجوع به کراکا، کراس، صعوه و دیگر مترادفات کلمه شود. ◄ بعضی عکه را گویند به این معنی و بضم اول آمده است . (برهان ) (از ناظم الاطباء).