کدیور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ وَ) (ص مر.)<BR>۱- کدخدای خانه.<BR>۲- کشاورز، بزرگر.<BR>۳- ریش سفید قوم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ وَ) (ص مر.) ۱- کدخدای خانه. ۲- کشاورز، بزرگر. ۳- ریش سفید قوم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کدیور. [ ک َ دی وَ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) کدخدای خانه . صاحب خانه . صاحب سرای . (برهان ). بمعنی کدخدا و صاحب خانه زیراکه کد بمعنی خانه و رو بمعنی صاحب است مانند تاجور.(آنندراج ). صاحب و مالک خانه و سرا. (ناظم الاطباء).هر کس که او را خانه ای باشد کدیور گویند از آنکه خانه را کده گویند. (از حافظ اوبهی ). اماله ٔ کداور که مرکب است از «کد» بمعنی خانه و ده، و «ور» بمعنی صاحب و الف میان هر دو کلمه ٔ زاید است چه هرگاه که کلمه ای دو حرف را با ور ترکیب دهند الف در میان زیاد کنند چون تناور و قداور. (از غیاث اللغات ) : کدیور بدو گفت پروردگار سرآرد مگر بر من این روزگار. فردوسی . سرایی مر سعادت پیشکارش زمانه چاکر و دولت کدیور. لبیبی . دل بیش کشد رنج چو دلبر دو شود سر گردد رنجور چو افسر دو شود مستی آرد باده چو ساغر دو شود گردد کده ویران چو کدیور دو شود. مسعودسعد. ◄ مزارع . (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ). برزیگر. زراعت کننده . (برهان ). زارع . دهقان . (ناظم الاطباء). باغبان . (برهان ) (ناظم الاطباء) : چون درآمد آن کدیور مرد زفت بیل هشت و داسگاله برگرفت . رودکی . کدیور یکایک سپاهی شدند دلیران پر آواز شاهی شدند. فردوسی . کسی بر کدیور نکردی ستم به سالی به سه بهره دادی درم . فردوسی . کدیور بدو گفت از ایدر مرنج که در خان ما کس نیابد سپنج . فردوسی . به دهقان کدیور گفت انگور مرا خورشید کرد آبستن از دور. منوچهری . کدیور کجا بفکند دم مار کند مار مر دست او را فگار. (گرشاسب نامه ). که بازاریان مایه دارند و سود کدیور بود مرد کشت ودرود. (گرشاسب نامه ). سپهدار گنج آکن و غم گسل کدیور بطبع و سپاهی بدل . اسدی . بهین گنج او [ گنج شاه ] هست داننده مرد نکوتر سلیحش یلان نبرد دگر نیکتر دوستداران او کدیور مهین پایکاران او. اسدی . و ضیاع بیشتر او را [ بخارا خدات را ] بود و اغلب این مردمان کدیوران و خدمتکاران او بودند. (تاریخ بخارای نرشخی ص ٧). انداخته هندوی کدیور زنگی بچگان تاک را سر. نظامی . چو میوه رسیده شود شاخ را کدیور فرامش کند کاخ را. نظامی . ◄ رئیس و ریش سفید قریه و ده . (برهان ) (ناظم الاطباء). بزرگ . دهقان . دهگان . (یادداشت مؤلف ). ریش سفید قوم . رئیس قبیله . (فرهنگ فارسی معین ) : وز آن پس کت کدیور پاسبان بود رسول مصطفی شد پاسبانت . ناصرخسرو. ◄ روزگار. (از برهان ) (از حافظ اوبهی ). وقت . هنگام . (ناظم الاطباء). ◄ دنیا. (برهان ). عالم . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
دهبان، دهدار، کدخدا برزگر، رنجبر، زارع رئیس، ریشسفید
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه