کدورت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کدورت . [ ک ُ رَ ] (ع اِمص ) کدورة. تیرگی و آلودگی و ناپاکی آب . (ناظم الاطباء). آلودگی و ناپاکی .مقابل صفا و صفوت . (فرهنگ فارسی معین ) : داد صفاهان ز ابتدام کدورت گرچه صفا باشد ابتدای صفاهان . خاقانی . کدورت روز زلال شهادت آن را تیره نگرداند. (المعجم، از فرهنگ فارسی معین ). اگر صفای وقت عزیزان را از صحبت اغیار کدورتی باشد اختیار باقیست . سعدی (کلیات چ مصفا ص ٥٤). کدورت از دل حافظ نبردصحبت دوست صفای همت پاکان و پاکدینان بین . حافظ. - کدورت رنگ ؛ تیرگی رنگ . (یادداشت مؤلف ). - کدورت عیش ؛ تیرگی زندگانی . ناخوشی زندگانی . (یادداشت مؤلف ). ◄ رنج و ملال . (آنندراج ). آزردگی . اندوه . (ناظم الاطباء) : سپهر مکارم صفی کز صفاتش کدورت نصیب روان عدوشد. خاقانی . چون تو بدیعصورتی بی سبب کدورتی عهد ووفای دوستان حیف بود که بشکنی . سعدی . سودا کدورت از دل دیوانه می برد از تیع برق رنگ سیه خانه می برد. صائب (از آنندراج ). ◄ در تداول فارسی زبانان، تاریکی . تاری . (یادداشت مؤلف ). سیاهی و تاریکی . (ناظم الاطباء) : همی شد روشن از زنگ کدورت هوای باختر از نور خاور. روزنه ٔ شیبانی (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ تاریکی چشم . ◄ پریشانی و اختلال حواس . ◄ کینه و عداوت . (ناظم الاطباء). و رجوع به کدورة شود.