کدح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کدح . [ ک َ ] (ع اِ) خراش . یقال : به کدح، ای خدش . و قیل الکدح اکثر من الخدش . ج، کُدوح . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ کردار خواه شر باشد و یا خیر. ◄ کوشش و کسب .(ناظم الاطباء). و رجوع به کدح در معنی مصدری شود.
کدح . [ ک َ ] (ع مص ) کوشش نمودن و کردن کاری را برای ذات خود خیر باشد یا شر. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کار کردن . (ترجمان جرجانی ص ٨١) (زوزنی ). ◄ خراشیدن روی را یا بوجهی معیوب ساختن یا تباه گردانیدن آن . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). خراشیدن . (زوزنی ). ◄ ورزیدن برای عیال خود. (آنندراج ) (از منتهی الارب ). کسب . (اقرب الموارد). ◄ شانه کردن موی سر را. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).