کخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کخ . [ ک َ] (اِخ ) نام شهری است . (برهان ) (از ناظم الاطباء).
کخ . [ ک ِ ] (ص ) تلخ و بی مزه باشد. (برهان ). مزه تلخ . (غیاث اللغات ).
کخ . [ ک ُ ] (اِ) گیاهی باشد که از درون آب روید و از آن حصیر بافند و در خراسان انگور و خربزه بدان آویزند. (برهان ). گیاهی که از میان آب برویدو از آن حصیر ببافند و آن را دخ و دوخ و لخ و لوخ نیز گویند و چون از گیاه صورت زشتی بجهت ترسانیدن اطفال سازند آن را نیز کخ نامند. (فرهنگ جهانگیری ). گیاهی که بدان بوریا بافند. (غیاث اللغات ) : نمانم جز عروسی را در این سنگ که از کخ کرده باشندم به نیرنگ . نظامی . رجوع به کخ در ماده ٔ بعد شود.