کجی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کجی . [ ک َج ْ جی ] (ص نسبی ) نسبتی است به کج که از مردم باشد. (الانساب ).
کجی . [ ک َ / ک َج ْ جی ] (حامص ) مزید علیه کج بر قیاس راست و راستی مأخوذ از کج . (از آنندراج ). پیچ . اعوجاج . خمیدگی . پیچیدگی . (ناظم الاطباء). کژی . چولی . اعوجاج . انحناء انعطاف . عِوَج . مقابل راستی . (یادداشت مؤلف ) : از کجی افتی به کم و کاستی از همه غم رستی اگر راستی . نظامی . گل ز کجی خار در آغوش یافت نیشکر از راستی آن نوش یافت . نظامی . ◄ اعتراض . (ناظم الاطباء). ستیزیدگی . عناد : می تراود از سراپای دل آزاران کجی باشد از مرغ شکاری ناخن و منقار کج . صائب (از آنندراج ). ◄ نادرستی . ناراستی : گر کجی را شقاوت است اثر راستی را سعادت است ثمر. سنائی . بیا تا کج نشینم راست گویم که کجی ماتم آرد راستی سور. انوری . عجب گر بود راهم از دست راست که از دست من جز کجی برنخاست . سعدی . ملک را گمان کجی راست شد ز سودا بر او خشمگین خواست شد. سعدی . عوج، کجی در معیشت و رای و دین و زمین و مانند آن . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) ابریشم خام . (ناظم الاطباء). اما ظاهراً کجی را با «کج » (کژ) بمعنی ابریشم اشتباه کرده است . رجوع به کج شود.
کجی . [ ک ُ ] (اِ) مهره ای است به رنگ کبود که بر کلاه شیرخوارگان آویزند دفع مضرت چشم زخم را. نوعی مهره ٔ کبود که از سرپوش و کلاه کودکان آویزند دفع چشم بد را و چشم زاغ (ازرق ) را بدان مانند کنند. مهره ٔ آبی و روشن براق . مهره به رنگ آسمان . جَش . چش . و ظاهراً صورت دیگر آن کُجَه باشد. (یادداشت مؤلف ). - مثل کجی ؛ چشمی که سیاهی آن به رنگ کبود روشن و شفاف است و کبودی آن ازکبودی چشم زاغ سبزتر است . چشمی که بجای سیاهی کبودی خوش آیند دارد. چشمی کبود و زیبا. (یادداشت مؤلف ).