کجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کجه . [ ک ُ ج ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان رود میان خواف بخش شهرستان تربت حیدریه جلگه ای و گرمسیر. سکنه ٦٤ تن . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
کجه . [ ک َ ج َ / ج ِ ] (اِ) هر چیزی که نوک آن کج و خمیده باشد. ◄ قلابی که بدان گوشت آویزان کنند. (ناظم الاطباء).
کجه . [ ک َج َ / ج ِ ] (اِ) کجة. کچه .انگشتری بی نگین که بدان شبها بازی کنند و کجه بازی همان بازیی است که امروز انگشتربازی نامند. (حاشیه ٔ دیوان رودکی چ مرحوم سعید نفیسی ص ١٠٤٥) : چرخ کجه باز تا نهان ساخت کجه با نیک و بد دایره درباخت کجه هنگامه ٔ شب گذشت و شد قصه تمام طالع بکفم یکی نینداخت کجه . (منسوب به رودکی از یادداشت مؤلف ). شاید این کلمه کُجه بمعنی کُجی و مهره ٔ کبود یا مطلق مهره باشد. (از یادداشت مؤلف ). مرحوم سعید نفیسی نیز احتمال داده اند که این کلمه کُجه یا کُچه باشد و آن همان مهره ٔ کبود پررنگی است که برای دفع چشم زخم بر پیشانی ستور بندند و در نظر قربانی کودکان گذارند و در زمان ما کُجی می گویند و شاید در زمان قدیم با آن یک قسم مهره بازی می کرده اند.