کثیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ) [ ع. ] (ص.) فراوان، بسیار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ) [ ع. ] (ص.) فراوان، بسیار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کثیر. [ ک َ ] (اِخ ) کثیربن ابی سهل بن حمدان . وی از جانب کثیربن احمدبن شهفور در سال ٣٠٤ هَ . ق . حاکم بست شد اما عصیان آورد و کثیربن احمد، محمدبن القاسم داماد خویش را با سپاهی بفرستاد تا او را گرفتند و به سیستان آوردند و کثیر بفرمود تا او را بکشتند و مثله کردند. رجوع به تاریخ سیستان ص ٣٠٦ شود.
کثیر. [ ک َ ] (اِخ ) ابن سالم در زمان هادی عباسی حکومت سیستان یافت (١٦٩ هَ . ق .). درزمان هارون الرشید مردم سیستان از کثیر بیستگانی خواستند و بر وی بشوریدند و کثیر بگریخت و به بغداد رفت (١٧٠ هَ . ق ..) (از تاریخ سیستان ص ١٥١ - ١٥٢).
کثیر. [ ک َ ] (اِخ ) ابن قیس الرومی راوی است از ابوالدرداء روایت کند. (منتهی الارب ).
واژگان فارسی سره واژهدان
گسترده، گزاف، فراوان، بسیار، بزرگ، انبوه