کتیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کتیب . [ ک ِ ] (ع اِ) مأخوذ از کتاب بمعنی نوشته شده . اماله ٔ کتاب است و اماله گویندکه حرکت ما قبل الف را به کسر میل دهند بطرزی که الف بصورت یای مجهول پیدا شود در تلفظ مانند کتاب و کتیب و رکاب و رکیب و حساب و حسیب و اقبال و اقبیل . و در الفاظ فارسی نیز اماله می کنند چون ازیر و ابید اماله ٔ آزار و آباد. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ممال کتاب که لهجه ٔ آن با کلماتی که یای مجهول دارند چون فریب و نشیب نزدیک است و ازینرو شعرای قدیم آنها را بایکدیگر قافیه می کرده اند. (یادداشت مؤلف ). مأخوذ از کتاب عربی و بمعنی آن . (ناظم الاطباء) : این جهان را بجز از خوابی وبازی مشمر گر مقری به خدا و به رسول و به کتیب . ناصرخسرو. ز بهر حفظ حیات آنچه بایدم ز کفاف ز بهر کسب کمال آنچه شایدم ز کتیب . انوری . چند دزدی عشر از علم کتیب تا شود رویت ملون همچو سیب . مولوی . بر حاشیه ٔ دفتر حسن آن خط زشت منویس که رونق کتیبت ببرد. سعدی . از دست قاصدی که کتابت بما رسد در پای قاصد افتم و بر سر نهم کتیب . سعدی . نقابیست هر سطر من زین کتیب فروهشته بر عارض دلفریب . سعدی . نه هر جا که بینی خط دلفریب توانی طمع کردنش در کتیب . سعدی . و رجوع به کتاب شود.
کتیب . [ ک ِ ] (اِ) بندی که بر پای نهند و غلی که بر گردن گذارند. (برهان ) (ناظم الاطباء). بند و غل . (اوبهی ) : اگرم برآورد بخت به تخت پادشاهی نه چنانکه بنده باشم همه عمر در کتیبت . سعدی .
کتیب . [ ک َ ] (ع ص ) دوخته . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ مشک سربسته . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). سر بسته (مذکر و مؤنث در وی یکسان است ). (ناظم الاطباء).