کبچ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کبچ . [ ک َ ] (ص ) کبج . کبجه . هر چاروایی که زیر دهانش ورم و آماس کرده باشد. (ناظم الاطباء).
کبچ . [ ک َ ] (ص ) احمق . ◄ معجب . خویشتن ستای . (فرهنگ اسدی نخجوانی ) : همه با حیزان حیز و همه با کبچان کبچ همه با دزدان دزد و همه با شنگان شنگ . قریعالدهر. ◄ (اِ) کیچ . بهره . تفرقه : کبچ کبچ . رجوع به کبچ کبچ شود. (از یادداشت مؤلف ).