کبودی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ) <BR>۱- (حامص.)کبود بودن. <BR>۲- (اِمر.) خال سیاه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ) ۱- (حامص.)کبود بودن. ۲- (اِمر.) خال سیاه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کبودی . [ ک َ ] (حامص ) نیلگونی . آسمانگونی .(ناظم الاطباء). زرقة. (ترجمان القرآن ) : تا بود لعلی نعت گلنار چون کبودی صفت نیلوفر. فرخی . آسمان کو ز کبودی به کبوتر ماند بر در کعبه معلق زن و دروا بینند. خاقانی . - کبودی رنگ ؛ رنگ آسمان گونی . رنگ لاجوردی . (ناظم الاطباء). ◄ تیرگی . تاریکی : شرع را از طبع نافرمان شدی کور بودی در کبودی زان شدی . عطار. گرنه کوری این کبودی دان ز خویش خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش . مولوی . - کبودی و کوری ؛ کوری و سیاه رویی . (از یادداشت مؤلف ) : کبودی و کوری درآمد به چرخ که بغداد را کرد بی کاخ و کرخ . نظامی . ◄ (اِ) خال و نقش که مصنوعاً در بدن و دست و پا پیدا آرند. ◄ مایه ٔ خال کوبی . (یادداشت مؤلف ). ◄ دستار از کناره ٔ پوست گوسفند کبودرنگ . (ناظم الاطباء).