کبود شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کبود شدن . [ ک َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) نیلگون شدن . نیلی شدن . ازرق گشتن : تا ز دستم رفت و همزانوی نااهلان نشست شد کبود ازشانه ٔ دست آینه ٔ زانوی من . خاقانی . ◄ سیاه شدن . تیره و تار شدن .کدر گشتن : ز بیراهی کار کرد تو بود که شد روز بر شاه ایران کبود. فردوسی .