کاکو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاکو. (اِ) خالو و برادر مادر. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). که در مازندران معروف و مستعمل است و آن را کاکویه نیز گویند و چون ابوجعفر احمدبن محمد ملقب به علاءالدوله خالوی مجدالدوله دیلمی بوده است او را کاکویه میخوانده اند چنانکه پدر را بابویه خوانند. عربان نیز در آن اسماء تصرف نموده کاکویه و بابویه (بفتح هر دو واو) خوانند از قبیل آل بویه و سیب بویه و امثال آن . (از آنندراج ) : کاکو بچه حال و در چه حال است بابوبچه روز و روزگار است . ابن حسام خوافی (از آنندراج ).
کاکو. (اِخ ) کاکوی . نام نواده ٔ ضحاک بود که فریدون را کشت . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : نبیره ٔ سپهدار ضحاک بود شنیدم که کاکوی ناپاک بود. فردوسی (از آنندراج ). ◄ لقبی بود که بعضی از امرای تنکابن داشتند از جمله ٔ آنان کاکو اردشیر و کاکو حسام و کاکو دارای امیره بوده اند. (رجوع به مازندران و استراباد تألیف رابینو چ تهران ١٣٣٦ ص ٢٠٤ شود).