کاچار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاچار. (اِ) آلات باشد از آن خانه و هر چیز. (لغت فرس اسدی ). آلات هر چیز باشد. (اوبهی ). اسباب خانه را گویند. (جهانگیری ). آلات و ادوات و ضروریات و مایحتاج خانه را گویند از هر چیز که باشد. (برهان ) : اکنون سور است و مردم آید بسیار کار شگرف است و صحن ساخته کاچار. نجیبی . تا میان بسته اند پیش امیر در تک و تاز کار و کاچارند. ناصرخسرو. نگه کن شگفتی بمستان بستان که هریک چه بازار و کاچار دارد! ناصرخسرو. اصل جنبش چرا نگوئی چیست ؟ چون نجوئی که این چه کاچار است ؟ ناصرخسرو. در طلب آنچه نیاید بدست زیر و زبر کردی کاچار خویش . ناصرخسرو. این دیو هزیمتی است زینجادر منگر تو بدانکه ساخت کاچاری . ناصرخسرو (دیوان ص ٤٦٩). و رجوع به کاچال شود.