کاهیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاهیدن . [ دَ ] (مص ) کاستن . کم شدن . نقصان یافتن . (برهان ) : از امروز تا سال هشتادوپنج بکاهدش رنج و ببالدش گنج . فردوسی . از آن زر بجایست و ما برگذار که چون ما نکاهد وی از روزگار. فردوسی . ز اندوه نهفته جان بکاهد کاهیدن جان خود که خواهد؟ نظامی . شب پره گر وصل آفتاب نخواهد رونق بازار آفتاب نکاهد. سعدی . ◄ کم کردن . کاستن : تو با خویشتن خادمان بر براه ز راه و ز آیین شاهان مکاه . فردوسی . چرا نگویم، کو را سخا همی گوید که نام خویش بیفزای و مال خویش بکاه . فرخی . بزرگ بود همیشه وزارت و بتو باز بزرگتر شد، یارب تو برفزای ومکاه . فرخی . لیکن ز وجود و عدم من چه گشاید؟ گر باشم و گر نه، نه فزایی و نه کاهی . انوری . ◄ لاغر شدن . (یادداشت مؤلف ). ضعیف و نحیف گردیدن . (برهان ). نزار شدن . مقابل فربه شدن .رجوع به کاهش شود.