کامیاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کامیاب . [ کام ْ ] (نف مرکب ) کامروا. (آنندراج ). موفق . نایل بمراد. کام کش : چنانم نماید دل کامیاب که می بینم این کام دل را بخواب . نظامی . خیز بشمشیر صبح سر ببر این مرغ را تحفه ٔ نوروز ساز پیش شه کامیاب . خاقانی . - کامیاب بودن ؛ مراد حاصل کردن . بختیار و برخوردار بودن : به بیداریست یارب یا به خواب است که جان من ز جانان کامیاب است . جامی . - کامیاب کردن ؛ به مراد رساندن . بهره مند ساختن : گر چه وهنی رسید از ایامش زودش ایام کامیاب کند. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٨٥٣).