کامگاری کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کامگاری کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سروری کردن . مسلط شدن : خورشها فرستید و یاری کنید نه بر ما همی کامگاری کنید. فردوسی . که پیش من آیند و خواری کنند به من بر مگر، کامگاری کنند. فردوسی . اگر بخت یکباره یاری کند برین طبع من کامگاری کند. فردوسی . به گردنکشان گفت یاری کنید برین دشمنان کامگاری کنید. فردوسی . زبان به که او کامداری کند چو کامش رسد، کامگاری کند. نظامی .