کامل کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کامل کردن . [ م ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بی نقص کردن . بی عیب ساختن . به کمال رساندن : ز بسکه اهل هنر را بزرگ کرد و نواخت بسی نماند که هر ناقصی کند کامل . سعدی . رجوع به کامل شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
تکمیل کردن، تشکیل دادن، جمع کردن جبران کردن موفق شدن، تمام کردن، انجام دادن ختم کردن، بهپایان رساندن بستن
واژگان فارسی سره واژهدان
فرجامانیدن