کامل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- درست، بی نقص.<BR>۲- فاضل، دانا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) [ ع. ] (ص.) ۱- درست، بی نقص. ۲- فاضل، دانا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کامل . [ م ِ ] (اِخ ) شیرازی . معروف به مصلح الدین و بیت زیر از اوست : شب فراق تو از خون دیده دامانم چنان پرست که نتوانم از زمین برخاست . (قاموس الاعلام ترکی ).
کامل . [ م ِ ] (اِخ ) الشیخ کامل القصاب . از پیشوایان استقلال سوریه است . (١٣٧٣ - ١٢٩٠ هَ .ق ). رجوع به محمد کامل بن احمدبن عبدالقادر شود.
کامل . [ م ِ ] (اِخ ) ... الجحدری . ابویحیی کامل بن طلحةالجحدری . از رجال حدیث بود به سال ١٤٥ در بصره متولد شد و در بغداد سکونت گزید و هم در آنجا به سال ٢٣١ هَ .ق . درگذشت . (الاعلام زرکلی چ ١ ص ٨٠٧).
مترادف و متضاد واژهدان
تام، تمام، جامع، درست، متکامل، مستوفا، مکمل، نیک بیعیب، بینقص پر خردمند، دانا، عالم، فاضل جاافتاده، مسن (متضاد: ناقص)
فرهنگ طیفی واژهدان
تکمیل، درست، تام، تمام، پایانیافته، بهتماممعنا، یکجا، تمامعیار، کامل (دارای کمال) مفصل، مشروح، باذکر جزئیات، طویل [کلام] بهسزا، صحیح، قرص، بیعیب، دستنخورده بهاندازه، کافی لبریز، پر دارا، شامل دریکنوبت، یکسره، یکبند، یکتکه، یکپارچه، همهجانبه، سراسری، جامع، فراگیر آماده مکمل، کاملکننده، تکمیلی، اضافی، متمم بالابلند تمام-، (∊تمامقد) تاآخرین حد، فول، منتهای، کاملا گرانبار مطلق، محض، ساده، خالص مفرط، فاحش ریشهای، اساسی، بنیادی حسابی
واژگان فارسی سره واژهدان
همهگیر، فرگشته، رسا، درست، پایان یافته، بیرخنه، بیخرده، بونده، آکنده، آرسته، انجام یافته، اسپور
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی