کام راندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کام راندن . [ دَ ] (مص مرکب )... در چیزی ؛ کامران بودن در آن چیز. کامیاب بودن و بمراد رسیدن . نایل آمدن به آن چیز. (از آنندراج ).بهره بردن از چیزی . متمتع شدن از چیزی : جهان بکام تو بادای وزیر ملک آرای که تا بدولت شاه جهان تو رانی کام . سوزنی . چون خواجه نخواهد راند از هستی زر کامی آن گنج که او دارد انگار که من دارم . خاقانی . ◄ عیش و عشرت کردن با کسی : می آورد و رامشگران را بخواند همه کام ها با سیاوش براند. فردوسی . یک چند شها کام بزم راندی شاید که کنون کار رزم سازی . مسعودسعد. ز گیتی کام راندن با تو نیکوست ترا خواهد دلم یا جفت یا دوست . (ویس و رامین ). مدت ششماه میراندند کام تا به صحت آمد آن دختر تمام . مولوی .