کام جستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کام جستن . [ ج ُ ت َ ] (مص مرکب ) مراد خواستن . آمال و امانی طلبیدن . عیش و عشرت خواستن : خور و خواب و آرام جوید همی وزان زندگی، کام جوید همی . فردوسی . گهی نام جست اندر آن گاه کام جوان بد جوان وار برداشت گام . فردوسی . کام خود از بخت خود نیابد هرگز هرکه ز خلق جهان نجوید کامت . مسعودسعد. کام جوئیم و نپرسیم خبر از فرسنگ زانکه این است همه ره روش باخطران . سنائی . خاقانی از این طالع خود کام چه جوئی کو چاشنی کام به کامت نرسانید. خاقانی .