کالیوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کالیوه . [ لی وَ / وِ ] (ص ) بمعنی کالیو است . نادان . احمق . سرگشته . (برهان ) (صحاح الفرس ). آسیمه . (صحاح الفرس ). دیوانه مزاج . (برهان ). کندفهم . (شعوری ج ٢ ورق ٢٥٩). کالویه و حیران و سرگردان . (ناظم الاطباء). ◄ پریشان . (ناظم الاطباء) : ناله ٔ بلبل سحرگاهان و باد مشکبوی مردم سرمست را کالیوه و شیوا کند. منوچهری . چون شدم نیم مست و کالیوه باطل آنگه بنزد من حق بود. ابوسعید خطیری . شد سرم کالیوه عقل از سر بجست خاصه این سر را که مغزش کمترست . مولوی . آن رهی که پخته سازد میوه را و آن رهی که دل دهد کالیوه را. مولوی . روستائی در تملق شیوه کرد تا که حزم خواجه را کالیوه کرد. مولوی . ◄ بمعنی کر باشد یعنی آنکه گوشش نشنود. (از برهان ). رجوع به کالیو شود.