کافری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کافری . [ ف ِ ] (اِخ ) نام کوهی است در سمت جنوبی کله وار و قسمت شمالی بندر طاهری از بلوک سیراف .
کافری . [ف ِ / ف َ ] (حامص ) کافر شدن . کافر بودن : به نظم اندر آری دروغ و طمع را دروغ است سرمایه مر کافری را. ناصرخسرو. ز دانش یکی جامه کن جانت را که بی دانشی مایه ٔ کافری است . ناصرخسرو. عشق را با کافری خویشی بود کافری خود مغز درویشی بود. عطار. جوری که تو میکنی به اسلام در ملت کافری ندیدم . سعدی . کاهلی کافری بود. (جامعالتمثیل ).