کافته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کافته . [ ت َ/ ت ِ ] (ن مف ) شکافته . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کفته . شکافته . کافتیده . غاچ خورده : جهان ز آتش تیغها تافته دل که ز بانگ یلان کافته . اسدی (گرشاسب نامه ). همه خسته و مانده و تافته زبس تشنگی کام و لب کافته . اسدی (گرشاسب نامه ). چو باران نبودی جگر تافته بدندی لب از تشنگی کافته . اسدی (گرشاسب نامه ). یلان را جگر بد ز کین تافته شده بانگ سست و لبان کافته . اسدی (گرشاسب نامه ). ◄ جستجو و تفحص کرده . (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ ترکانیده . ترکیده و آن را کفیده نیز گویند. (آنندراج ).