کاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) شکاف، رخنه، چاک.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) نام بیست و پنجمین حرف الفبای فارسی.
(اِ.) شکاف، رخنه، چاک.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاف . [ فِن ] (ع ص ) در عربی بمعنی کفاف و کافی باشد. (برهان ) (منتهی الارب ). ◄ کارگذار. (منتهی الارب ). ◄ به اصلاح آرنده میان مردمان . (مهذب الاسماء). ◄ بسنده . (منتهی الارب ).
کاف . [ کاف ف ] (ع ص ) بازدارنده . (المنجد). ◄ شتر ماده که دندانهای او سابیده باشد. (برهان ) (المنجد).
کاف . (اِخ ) حصار استواری است در سواحل جام نزدیک حبلة که در دوران تسلط فرنگ به مردی که او را ابن عمرون میگفتند تعلق داشت . (معجم البلدان ). ◄ کوهی است . (در منتهی الارب به ماده ٔ ک و ف مراجعه شود).