کاغه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاغه . [ غ َ /غ ِ ] (ص ) تن زده . متجاهل . (فرهنگ اسدی ) : پس شتابان آمد اینک پیرزن روی یکسو کاغه کرده خویشتن . رودکی . ◄ ابله و جاهل و ساده دل . (ناظم الاطباء) : هر کسی بر قوم ِ خود ایثار کرد کاغه پندارد که او خود کار کرد. مولوی (مثنوی ج ١ ص ١٢٢٩).
کاغه .[ غ َ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای سه گانه ٔ بخش دورود شهرستان بروجرد است این دهستان در خاور دورود و باختر الیگودرز واقع از شمال به دهستان جاپلق و از جنوب به دهستان زلقی محدود است، موقعیت آن جلگه و هوای آن معتدل است از ٢١ آبادی تشکیل گردیده و جمعیت آن در حدود ٩١٠٠ تن و قراء مهم آن عبارتند از بهرام آبادبالا. کنگابه . خایان . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).
کاغه . [ غ ِ ] (اِخ ) مرکز دهستان کاغه بخش دورود شهرستان بروجرد ٤٣هزارگزی خاور دورود در ٢هزارگزی شوسه ٔ دورود به شاه زند واقع است و جلگه و آب و هوایش معتدل وسکنه آن ٦٠٥ تن است . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).