کاظمای تبریزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاظمای تبریزی . [ ظِ ی ِ ت َ ] (اِخ ) اصلش تبریزی است امّا در کاشان نشو و نما یافته . مرد درویش خلیق مهربانی است در کمال خاموشی و آرامی . شعر بسیاری گفته اما چند بیت مدتهاست بر زبانهاست قبل ازین به اصفهان آمده چند نوبت به صحبت او فایز شدیم . در کاشان معلّمی میکند و در ایام عاشورا روضةالشهداء میخواند چنانچه شور عظیمی میشود. شعرش اینست : از بدی نتوان رهائی داد ظلم اندیش را بسته با چندین گره بر خویش عقرب نیش را. # این دیر کهن را که بنابر سر آبست هرچند که تعمیر کنی باز خرابست دامان وصال تو بکف خواهد آمد آخر همه گر روز حسابست حسابست . # دلا بزرگی کوچک دلان بجای خود است اگر بزرگ بود آسمان برای خود است . # گریه ٔ اطفال مهد از انفعال مادر است کز کف پستان مادر شیر میباید گرفت . # ما را شکستگی بنهایت رسیده است چندان شکسته ایم که نتوان دگر شکست . # از ره تقدیر تا جا در جهانم داده اند کرده زنجیر و بدست آسمانم داده اند. # باکم ز ننگ نیست که مستم گرفته اند داغم ازین که شیشه ز دستم گرفته اند. # این مرغ دل که در قفس سینه ٔ من است آخر مرا بخانه ٔ صیاد میبرد. # در سایه ٔ هر پر زدنی بال هماییست هرچند بجایی نرسی در طیران باش . # اگر ز دست تمنای خود عنان گیری عنان ز تندرویهای آسمان گیری . ترا چو مور درین عرصه خاک باید خورد بقدر حوصله گر لقمه در دهان گیری . (تذکره ٔ نصرآبادی چ وحید دستگردی ص ٣٧١).