کاشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
۱ - (اِ.) کاچی، آجر لعاب دار ساده یا نقاشی شده.<BR>۲- (ص نسب.) اهل شهر کاشان.<br>
فرهنگ فارسی معین
۱ - (اِ.) کاچی، آجر لعاب دار ساده یا نقاشی شده. ۲- (ص نسب.) اهل شهر کاشان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاشی . (اِ) کاچی . (برهان ) (ناظم الاطباء). نوعی از خشت تنک باشد که نقاشی کنند و آبگینه ٔ ساییده بر روی آن بمالند و بپزند چنانکه شبیه به چینی شود . (برهان ) (آنندراج ). آوندی است معروف که مثل ظرف چینی در ایران عموماً و در کاشان و خراسان خصوصاًبسیار خوب و عمده میسازند. (آنندراج ). آجر که بر روی آن لعابی داده باشند . - کاشیهای معرق ؛ کاشی های غاز مغازی . قسمی آجر و ظرف لعابدار که بیشتر بر آن نقوش رسم کنند. آجر شیشه اندوده : کاشی و آجرت بهر خورده مال قارون بدم فروبرده . اوحدی (از جهانگیری ج ١ ص ٤٣٨). گرچه کاشی است خانه یا چینی دل بگیرد چو بیش بنشینی . اوحدی (از جهانگیری ). ◄ پلاک . شماره ٔ خانه و دکان و جز آن که شهرداری نصب کند.
کاشی . (ق ) با یای مجهول، مخفف کاشکی . (جهانگیری ) (برهان ). ایکاش : کنون در دست ماند از دوست یادی که کاشی هرگز از مادر نزادی . نزاری قهستانی (از جهانگیری ). ز خط گوهرافشان تو باری مرا کاشی که بودی یادگاری . نزاری قهستانی (از جهانگیری ).
کاشی . (ص نسبی ) منسوب به کاشان که شهری است درایران . (غیاث ). منسوب به شهر کاشان را کاشی گویند وکاشانی صحیح است . قاسانی معرب آن است . (آنندراج ).