کاشکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاشکی . (ق ) ای کاش . چه خوب بود که . کاج . لیت . (ترجمان القرآن ) (منتهی الارب ). کلمه ٔ تمنی است که آرزو باشد و بمعنی تأسف و افسوس و حسرت هم آمده است . (برهان ). کلمه ٔ تمنا در اصل کاش که بود، هاء مختفی که در آخر کاف بیانی بود بسبب کسر کاف بیاء تحتانی بدل کرده کاشکی مینویسند . (جواهر الحروف ) (غیاث ) : کاشکی سیدی من آن بتمی تا چو تب خاله گرد آن لبمی . خفاف . مرا کاشکی این خرد نیستی گر آگاهی روز بد نیستی . فردوسی . که ای کاشکی ایزد دادگر ندادی مرا این خرد وین هنر. فردوسی . کاشکی خسرو غزنین سوی غزنین رودی که ره غزنین خرّم شد و غزنین خرّم . فرخی . پس از وفات تو از کاشکی چه خیزدمان چو در حیات تو سودی نبودمان ز مگر. مسعودسعد. کاشکی امروز سه قدح دیگر از آن [ از شراب ] بیافتمی . (نوروزنامه ). و کاشکی بر دل بیرحم تو اعتمادی دارمی . (سندبادنامه ص ٧٥). کاشکی هرگز ترا ندیدمی و از تو کلیچه نخریدمی . (سندبادنامه ص ٢٠٩). چند بازی بر بساط آرزو نرد امید چند کاری در زمین کاشکی تخم اگر. معزی . کاشکی چاره ای در آن بودی که زما چشم بدنهان بودی . نظامی . مرا خود کاشکی مادر نزادی وگر زادی بخورد سگ ندادی . نظامی . مرا کاشکی بودی آن دسترس که نگذارمی حاجت کس بکس . نظامی . باز میجویددلم ناکشته تخم کاشکی یک تخم هرگز کشته ای . عطار. کاشکی گرد رخت سرمه ٔ چشمم بودی که ندانم که دمی گرد وصالت بینم . عطار کاشکی صد چشم ازین بیخواب تر بودی مرا تا تأمل کردمی در منظر زیبای تو. سعدی (خواتیم ). ای کاشکی میان منستی و دلبرم پیوندی این چنین که میان من و غم است . سعدی (طیبات ). کاشکی خاک بودمی در راه تا مگر سایه بر من افکندی . سعدی (طیبات ). آن کاو (کو) ترا به سنگدلی کرد رهنمون ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی . حافظ. ز تو هر لحظه ام از نو غمی زاد مرا ای کاشکی مادر نمیزاد. جامی .