کاروانسرا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاروانسرا. [ کارْ / رِ س َ ] (اِ مرکب ) کاروانسرای . سرای کاروان . خان . (ربنجنی ). رجوع به خان شود. خوان . رباط. خان خرک . سرا. سرای . فندق . تیم . تیم کروان . خان التجار. تیم که کاروانسرای بزرگ باشد. (منتهی الارب ). عمارتی که در آن کاروان منزل کند. (ناظم الاطباء درذیل لغت کاروان ). کاروانگاه . کاروانگه : هم در آن کاروانسرای برون بردم آن بار مهر کرده درون . نظامی . در خوارزم در کاروانسرا نزول کردیم . (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ لغت نامه ص ١٥١). - کاروانسرابودن خانه ؛ در اختیار صاحب خانه نبودن خانه .(فرهنگ نظام، ذیل لغت کاروان ).
کاروانسرا. [ کارْ / رِ س َ ] (اِخ ) دهی از دهستان خرقان، بخش آوج شهرستان قزوین در ١٠هزارگزی جنوب آوج و ٤هزارگزی راه عمومی، واقع درکوهستان و سردسیر و دارای ٢٥٨ تن سکنه است . چشمه سار دارد و غلات آن بنشن و عسل و شغل اهالی زراعت است وراه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).
کاروانسرا. [ کارْ / رِ س َ ] (اِخ ) نام محلی در ٧٤٠٠٠گزی دوراهه ٔ بناب میان امیرآباد و دوراهه ٔ بوکان .