کاربان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاربان . (اِ مرکب ) قطار شتر و استر و خر و الاغ . (برهان ) (انجمن آرای ناصری ). کاروان : شتر بود بر کوه صد کاربان بهر کاربانی یکی ساربان . فردوسی (از انجمن آرا). ◄ قافله و کاروان .(برهان ) (انجمن آرا) : دیههاء خواف و باخرز به شبیخونها و مغافصات فرومیگرفتند و میکشتند و کاربانها میزدند. (عتبةالکتبه ). ◄ وکیل . (مهذب الاسماء).
کاربان . (اِخ ) پارسی قیروان است و آن شهری است به مغرب اما در اشعار بمعنی اطراف معموره است و این لفظ در عربی بفتح قاف و ضم راء است معرب کاروان به اماله و نام شهر مغرب نیز بدین مناسبت است که اوایل در آن موضع کاروان فرود می آمده به مرور ایام شهر شده و در اشعار به تاریکی نسبت دهند: چون شمع روز روشن زایوان آسمان ناگه در اوفتاد بدریای قیروان . انوری (ازآنندراج و انجمن آرا). القیروان، اصله بالفارسیة «کاروان » مغرب . قال امروءالقیس : و غارة ذات قیروان کان اسرا بها الرّعال . و «القیروان »: معظم الجیش، و القافلة. (المعرب جوالیقی ص ٢٥٤). یاقوت در معجم البلدان آرد: «قال الازهری القیروان معرب، و هو بالفارسیة کاروان و قد تکلمت به العرب قدیماً...» رجوع به کاروان و قیروان شود.