کارآگاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کارآگاه . (ص مرکب ) کارآگه . منهی باشد که اخبار باز رساند. (صحاح الفرس ). کسی را گویند که از حقیقت کار آگاه و باخبر باشد و مردم صاحب فراست و منهی را نیز گویند یعنی مردمی که اخبار باطراف برسانند و قاصد و جاسوس رانیز گفته اند. (برهان ). هوشیار و آگاه از کار و بمعنی منهی که اخبار باز رساند. (انجمن آرای ناصری ). منهی . خبره . پلیس مخفی . (فرهنگستان ) . مشرف . بازرس آگاهی . پلیس خفیه : در فضای شرق و غرب از حزم او سال و مه منهی و کارآگاه باد. ابوالفرج رونی . سوی جاهش سهم غیرت تیز تاز چون خرد منهی و کارآگاه باد. سنائی . ◄ منجم را نیز کارآگاه میگویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ مورخ . (ناظم الاطباء). ◄ صیرفی . (یادداشت بخط دهخدا). ◄ اصحاب فراست و اهل تجربه . (برهان ).