کارآزمای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کارآزمای . [ زْ / زِ ] (نف مرکب ) تجربه کننده . مجرب .تجربه کار. ممارس . کارآزمود. کارآزموده : چو گیو و چو رهام کارآزمای چو گرگین و خرّاد فرخنده رای . فردوسی . همی خواهداین پیر کارآزمای که ترکان بجنگ اندر آرند پای . فردوسی . همی گفت کای باب کارآزمای چرائی بدین خیره بودن بپای . فردوسی . ندیدند کارآزمایان صواب که شاه افکند کشتی آنجا بر آب . نظامی . چنان کرد گنجور کارآزمای که فرمود شاهنشه خوب رای . نظامی . شنید این سخن مرد کارآزمای کهن سال و پرورده ٔ پخته رای . سعدی (بوستان ). پسر پیش بین بود و کارآزمای پدررا ثنا گفت کای نیکرای . سعدی (بوستان ). و رجوع به کارآزمایی شود.