کار کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ دَ) (مص ل.)<BR>۱- عمل کردن، به جا آوردن.<BR>۲- به کاری پرداختن.<BR>۳- تأثیر کردن، کارگر شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ دَ) (مص ل.) ۱- عمل کردن، به جا آوردن. ۲- به کاری پرداختن. ۳- تأثیر کردن، کارگر شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کار کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) فعل . عمل . کدح . سعی . (ترجمان القرآن ). صنع. (دهار)(ترجمان القرآن ). اعتمال . استعمال . عمل کردن : کشتی بانان که اندر رود پرک و اندر رود خشرت کارکنند از آنجا [ از نوجکث ] باشند. (حدود العالم ). به یک نیمه از روز خوردن بدی دگر نیمه زو کار کردن بدی . فردوسی . بر گفته ٔ من کار کن ای خواجه ازیراک کردار ببایدت بر اندازه ٔ گفتار. ناصرخسرو. گفتارشان بدان و بگفتار کار کن تا از خدای عز و جل وحیت آورند. ناصرخسرو. گر کار کنی عزیز باشی فردا که دهند مزد مزدور. ناصرخسرو. گفت یا قوم اینک کتاب و احکام خدا نوشته در این کتاب بخوانید و در این کارکنید. (مجمل التواریخ و القصص ص ١١٤). گفتند سمعنا و اطعنا بشنویم و بدان کار کنیم . (مجمل التواریخ و القصص ص ١١٥). موسی گفت از لوح نسخه ای گیرید و بخوانید و بر آن کار کنید. (مجمل التواریخ و القصص ص ١١٥). مدبر نکند کار بگفت عاقل هرگز نشود بحیله مدبر مقبل . (سندبادنامه ص ١١٥). نیکی او بین و بر آن کارکن بر بدی خویشتن اقرار کن . نظامی . گر برین گفته شاه کار کند خویشتن را بزرگوار کند. نظامی . نابرده رنج گنج میسر نمیشود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد. سعدی . چون من بنفس خویشتن این کار میکنم بر فعل دیگران به چه انکار میکنم . سعدی . ملک از میان دو ابروی مرد بدانست حالی که کاری نکرد. (بوستان ). تو نیز ار بدم بینی اندر سخن بخلق جهان آفرین کار کن . (بوستان ). نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا بخلاف آن کار کنی که عین صواب است . (گلستان ). چراخدمت پادشاه نکنی تا از مشقت کار کردن برهی گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهائی یابی . (گلستان ). - کار کردن عمله ؛ اشتغال کارگران و مزدوران بشغلی و خدمتی . ◄ تأثیر کردن، درگرفتن . اثر کردن . کارگرشدن : پس شراب اندر بهرام کار کرد و آن زن پیش وی نشسته بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). از آن پس که چون آب گردد برنگ کجا کرد یارد بدو کار رنگ . فردوسی . این نامها بر دل امیر کار کرد.(تاریخ بیهقی ص ٤٠٩). ضعیف و سرافکنده و سوگوار بر او کرده ادبار ایام کار. شمسی (یوسف و زلیخا). نیستم آن من که سلاح فلک کار کند بر زره و جوشنم . ناصرخسرو. شاه بشراب مشغول بود و شراب در او کار کرده بود. (اسکندرنامه، نسخه ٔ سعید نفیسی ). یکی یاقوت که از گوهرها قسمت آفتاب است و شاه گوهرها، ناگدازنده است و هنر وی آنک شعاع دارد و آتش بر وی کار نکند. (نوروزنامه ). استادان از بلیناس عظیم خیره ماندند و حسد در ایشان کار کرد. (مجمل التواریخ والقصص ). عاقبت هستی جوانی و مستی نبید اندر او کار کرد و با او گرد آمد.(تاریخ بخارا). غصه بر هر دلی که کار کند آب چشم آتشین نثار کند. خاقانی . تماشای او در دلش کار کرد بپایش بجنباند و بیدار کرد. نظامی . که این غم در دل من کار کرده ست . تنم چون نرگس بیمار کرده است . نظامی (الحاقی ). جهان خسرو آهنگ پیکار کرد به بدخواه بر چشم بد کار کرد. نظامی . نرم کرد آن غم درشت مرا در جگر کار کرد و کشت مرا. نظامی (هفت پیکر ص ٣٢٧). نه گفت اندر او کار کردی نه چوب شب و روز از او خانه در کندوکوب . (بوستان ). خانه ٔ عشق در خراباتست نیکنامی درو چه کار کند. سعدی (طیبات ). حاک السیف فیه ؛ کار کرد شمشیر در آن . ما احاکه السیف ؛ کار نکرد شمشیر در آن . (منتهی الارب ). خدا مالی بدو دهد که نه آب در آن کار کندو نه آتش . - کار کردن ساعت ؛ حرکت چرخها و عقربه های ساعت، وقت شماری ساعت . - کار کردن مسهل ؛ روان شدن شکم توسط مسهل . اثر کردن مسهل . دفع کردن فضول معده از مخرج اسفل، بعمل آمدن ملین، استفراغ . امشال . امشاء. رجوع به معانی «کار» شود. ◄ دیدن . بدیدن . توانائی نگریستن داشتن : تا چشم کار میکند آب است . تا چشم کار میکند صحراست . تا چشم کار میکند سبزه و چمن است . - کار کردن بر ... اثر کردن در. بریدن . شکافتن . سنبانیدن : و ملاط وی [ هرمان مصر ] ازجوهری است که هیچ چیز بر وی کار نکند. (حدود العالم ). ◄ جنگ کردن . حرب : در میدان جنگ کم از پانصد سوار کار میکردند و یک لشکر بنظاره بودند که چون فوجی مانده شدی فوجی دیگرآسوده پیش کار رفتی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٨٠).