کار بستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ تَ)(مص م.)۱ - استعمال کردن.<BR>۲- عمل کردن، به جا آوردن، اجرا کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ تَ)(مص م.)۱ - استعمال کردن. ۲- عمل کردن، به جا آوردن، اجرا کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کار بستن . [ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) اِعمال . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). استعمال . (زوزنی ). ایجاف . (ترجمان القرآن ). بعمل آوردن . (آنندراج ). بجای آوردن . اجرا کردن . عمل کردن فرمانی را : توانی بر او کار بستن فریب که نادان همه راست بیند وریب . ابوشکور. چون فیروزبن یزدجرد بپادشاهی بنشست و ملک روم بر وی مسلم شد سیرت نیک کار بست و داد کرد و بیست و هفت سال اندر ملک بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). پس بفرمای تا هر سلاحی را جداگانه کاربندد (سپاهی ) تا بدانی که از کار بستن هر سلاحی چه داند پس آن مقدار که دانش او بینی و مردی، او را روزی بنویس . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). آنکه گردون را بدیوان برنهاد و کار بست و آن کجا بودش خجسته مهر آهرمن گراه . دقیقی . خنجر بیست منی گرزه ٔ پنجاه منی کس چنو کار نبسته است بجز رستم زر. فرخی . احمد ترا به جای پدر است مثالهای وی را کار بند. (تاریخ بیهقی ص ٣٦١). ای خرد پیشه حذر دار از جهان گر بهوشی پند حجت کاربند. ناصرخسرو. در صبر کار بند تو چون مردان هم چشم و گوش را و هم اعضا را. ناصرخسرو. تا کار بندی این همه آلت را در مکر و غدر و حیله و طراری . ناصرخسرو. کسی که خنجر پولاد کار خواهد بست دلش چو آهن و پولاد باید اندر بر. مسعودسعد. نه هر که باشد چیره براندن خامه دلیر باشد بر کار بستن خنجر. مسعودسعد. و داناآن مر قلم را آلتی نهاده اند به دیدار حقیر و به یافتن آسان ولیکن نبشته اش با مرتبت، و کار بستن دشوار. (نوروزنامه ). تیر و کمان سلاحی بایسته است و مر آن را کار بستن ادبی نیکوست . (نوروزنامه ). صواب در آن دیدیم که سنت عمربن خطاب را کار بندیم و خلافت بشوری افکنیم . (مجمل التواریخ و القصص ). دانشت هست کار بستن کو؟ خنجرت هست صف شکستن کو؟ سنائی . و حسب شریف پادشاه آن لایقتر که از عهده ٔ میعاد بیرون آید و حسن عهد کار بندد. (سندبادنامه ص ٣٢٠). گفتن ز من از تو کار بستن بیکار نمیتوان نشستن . نظامی . شه آسایش خواب را کار بست دو لختی در آن چار دیوار بست . نظامی (از آنندراج ). همان رسم دیرینه را کاربند مکن سر کشی تا نیابی گزند. نظامی . بیاموزم ترا گر کار بندی که بی گریه زمانی خوش بخندی . نظامی . باید که ختنه کنی خویشتن را و شرع کار بندی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ). ووصیت هاء او را که در آن عهود است کار بست ... و آنچ او را اختیار آمد از آن بر میگزید و کار می بست . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٨٨). و شرع کار بندی و بنی اسرائیل را نیکوداری . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٥٤). چون شنیدی کاندرین جوی آب هست کور را تقلید باید کار بست . مولوی . ای که مشتاق منزلی مشتاب پند من کار بند و صبر آموز. سعدی . مرا هوشی نماند از عشق و گوشی که قول هوشمندان کاربندم . سعدی (طیبات ). هر علم را که کار نبندی چه فایده چشم از برای آن بود آخر که بنگری . سعدی . زصاحب غرض تا سخن نشنوی که گر کار بندی پشیمان شوی . سعدی (بوستان ). چه حاجت درین باب گفتن بسی که حرفی بس ار کار بندد کسی . سعدی (بوستان ). چنان حکمت و معرفت کار بست که از امر و نهیش درونی نخست . سعدی (بوستان ). قول حکما را کار بستم که گفته اند: از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم . (گلستان سعدی ). و گناه از من است که قول حکما را کار نبسته ام . (گلستان سعدی ). ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند، پس قول حکما را کار بستم . (گلستان سعدی ).