کاج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) درختی است با برگهای سوزنی که چون یک دفعه نمیریزند، همیشه سبز به نظر میآیند. از ساقة آن شیرابهای تراوش میکند که در مجاورت هوا سخت میشود. کاژ، ناژ، نوژ، ناج هم گفته شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) درختی است با برگهای سوزنی که چون یک دفعه نمیریزند، همیشه سبز به نظر میآیند. از ساقه آن شیرابهای تراوش میکند که در مجاورت هوا سخت میشود. کاژ، ناژ، نوژ، ناج هم گفته شده.
(ص.) دوبین، لوچ. کاچ، کاژ، کوچ هم گفته شدهاست.
(اِ.) پشت گردنی، سیلی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاج . (ق ) کاچ . کاش . کاشکی . افسوس . لیت . (برهان ).یا لیت . (اوبهی ). افسوس کردن در کارها : ای کاج که بر من اوفتادی خاکی که مرا به باد دادی . نظامی . کاج بیرون نیامدی سلطان تا ندیدی گدای بازارش . سعدی . آن عزیزان چوزنده می نشدند کاج اینان دگر بمردندی . سعدی . کاج کانروز که در پای تو شد خار اجل دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر. سعدی . کاج کان دلبر عیار که من کشته ٔ اویم بار دیگر بگذشتی که کند زنده ببویم . سعدی . کاج با دل هزار جان بودی تا فدا کردمی بدیدارش . سعدی . ای کاج ز در درآمدی دوست تا دیده ٔ دشمنان بکندی . سعدی . پادشاهی ملک بخشی همچو او کاج بودی در همه آفاق کاج . شمس فخری . تعبیر رفت یار سفر کرده میرسد ای کاج هرچه زودتر از در درآمدی . حافظ. فتاد در دل حافظ هوای چون تو شهی کمینه ذرّه ٔ خاک در تو بودی کاج . حافظ. خورشید چو آن خال سیه دید بدل گفت ای کاج که من بودمی آن بنده ٔ مقبل . حافظ.
کاج . (اِ) چک . تپانچه . قفا. سیلی . سیلی و گردنی . (برهان ). پس گردنی . پشت گردنی . کشیده . لت : گوئی که منم مهتر بازار نمدها بس کاج خورد مهتر بازار و زبگر. منجیک . مرد را گشت گردن و سر و پشت سر بسر کوفته به کاج و به مشت . عنصری . چون رشوه بزیر زانویش در شد صد کاج قوی بتارکش بر زن . ناصرخسرو. گر میان پیش میر بگشایند حق ایشان بکاج بگذارند. ناصرخسرو. از پیت کوس خورده کوه به تیر وز تکت کاچ خورده باد شمال . مسعودسعد. همچو دزدان به کتف بسته آونگ دراز. دزد نی، چوب خورد کاج خورده مسخره نی . سوزنی . نهاده دام قوافی ز بهر صید صلت سزای آنکه قفاشان شود بکاج ادیم . سوزنی . ما را دو مهتر است که ار کاج درخوهیم بی رنج و منت تو برسانند بی شمار. سوزنی . ز چاکاچاک کاج حاجب بوم قفا گه سرخ کرده راست استاد بدان تا کاج خوردن پیشه گیرد چو شاگردان پذیرد زخم استاد. سوزنی . گُه گربه شود چون گربه غوشه کند از آرزوی کاج فریاد. سوزنی . اگر صبوح کند کاج باشد و مطراق همی زنندش چندانکه بشکند سر و تار. سوزنی . تحفه ٔ تست و عطای تو عطیه بر ما ما همه ساله ورا کاج بیاد تو خوریم . سوزنی . نی چون تو کسی که آب تتماج خورد در مصطبه ها بغل زندکاج خورد. سوزنی . او بوق من به هار مزعفر همی کند من یال او بکاج معصفر همی کنم . سوزنی . چو جلق زد بحریفان زبان دراز کند ز بهر کاج حریفان کند دراز قفا. سوزنی . کز در کاج باشی ار ناری خط نان و رساله و خط چاچ بسخا و بزرگواری خویش ببر از یال من چکاچک کاج کاج صمصام را سزد بر یال سوزنی را ترانه بر ره چاج . سوزنی . از قاضی کفندره دستار برگرفت وز من همین و آنگه کاجی میان تار. سوزنی . کسی کو گردن تسلیم دارد ز کرّمنای ما دارد دو صد تاج اگر هستی فروشد عقل سرکش بزن بر گردنش آنگه دو صد کاج . مولوی (از آنندراج ).
کاج . (ص ) کاژ. لوچ . احول . دوبین : اخ اخی برداشتی ای گیج کاج تا که کالای بدت یابد رواج . مولوی . این قضا را هم قضا داند علاج عقل خلقان در قضا گیج است و کاج . مولوی .
مترادف و متضاد واژهدان
احول، کاژ، لوچ تپانچه، سیلی، کشیده کاش