ژوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ژوش . (اِخ ) زوش . سمعانی گوید: قریه ای از قراء بخاراست و گمان میکنم نزدیک نور باشد. (الانساب سمعانی ورق ٢٨١).
ژوش . (ص ) تند و تیز و سخت و زودخشم بود : کردمت بانگ ای مه سیمین ژوش خواندم ترا که هستی ژوش . رودکی (از لغت نامه ٔ اوبهی ). زوش . رجوع به زوش شود.