ژرفی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ژرفی . [ ژَ ] (ص نسبی ) منسوب به ژرف . ◄ (حامص، اِ) عمق . گودی . غور. یکی از ابعاد سه گانه مقابل درازی و پهنی . (برهان ). ژرفا : به روستای ارغان چاهی آب است ژرفی آن همه ٔ جهان نتواند دانست . (حدود العالم ). اگر خون آن کشتگان را ز خاک بژرفی برد رای یزدان پاک همانا که دریای قلزم شود که لشکر بخون اندرون گم شود. فردوسی . بدان دادگر کو سپهر آفرید بلندی و ژرفی و مهر آفرید. فردوسی . بسوی باز شدن سوی او چنان تازند چو سوی ژرفی خاشاکها بر آب روان . فرخی . همانجا یکی سهمگین چاه بود که ژرفیش صد شاه رش راه بود. اسدی (گرشاسب نامه ). ♦ بژرفی ؛ با کمال دقت . با تأمل . با تعمّق : بژرفی نگه دار هنگام را بروز و بشب گاه آرام را. فردوسی . پژوهش فزای و بترس ازکمین سخن هرچه باشد بژرفی ببین . فردوسی . همه رازها بر تو باید گشاد بژرفی ببین تا چه آیدت یاد. فردوسی . سپه ران بیاری سالار خویش بژرفی نگه دار پیکار خویش . فردوسی . برهنه دگرباره بگذارشان بژرفی نگه دار بازارشان . فردوسی . وزان پس بدو گفت رو کار خویش بژرفی نگه دار و مگریز بیش . فردوسی . بژرفی نگه دار گفتار من مبادا که خوار آیدت کار من . فردوسی . بژرفی بدین خواب من گوش دار گزارش کن این را و هم هوش دار . فردوسی . ♦ بژرفی نگه کردن ؛ به تعمق نگریستن . بژرفی دیدن در. تعمق در آن . دقت در آن : بژرفی نگه کن که با یزدگرد چه کرد این برافراخته هفت گرد. فردوسی . نهفته همه رازها بازجست بژرفی نگه کرد کار از نخست . فردوسی . بژرفی نگه کن سراپای اوی همان کوشش و دانش و رای اوی . فردوسی . پرستنده باشی و جوینده راه بژرفی به فرمانش کردن نگاه . فردوسی . به لشکر بترسان بداندیش را بژرفی نگه کن پس و پیش را. فردوسی . بژرفی نگه کن چنان هم که هست به گفتار و دیدارو جای نشست . فردوسی .