ژرف نگریستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ژرف نگریستن . [ ژَ ن ِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) تعمق کردن . دقت کردن . بتعمق نگاه کردن . ژرف نگری . ژرف بینی . دقیق شدن در کاری : بگفتم همه گفتنی سربسر تو ژرف اندر این پندنامه نگر. دقیقی . اگر داد بیند بر این کار ما یکی بنگرد ژرف سالار ما. فردوسی . ولیکن بدین رای هشیار من یکی بنگرد ژرف سالار من . فردوسی . برمز این مرا گفت آن شکرین لب که ای شاعر اندر سخن ژرف بنگر. فرخی . زی هر گلی که ژرف بدو در تو بنگری گوئی که زر دارد یک پاره در میان . منوچهری . دعوی کنند گرچه براهیم زاده ایم چون ژرف بنگری همه شاگرد آزرند. ناصرخسرو. در اینها به چشم دلت ژرف بنگر که این را به چشم سرت دید نتوان . ناصرخسرو.