چیلان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چیلان . (اِخ ) دهی است از دهستان سراجو بخش مرکزی شهرستان مراغه . در ٢٨ هزارگزی خاور مراغه به قره آغاج واقع است . کوهستانی و معتدل است، ١٢٦٤ تن سکنه دارد. از رودخانه ٔ لیلان و چشمه آبیاری میشود. محصولش غلات، کرچک، چغندر و نخود است . این قریه از دومحل به نام چیلان بالا و چیلان پائین تشکیل شده است و به فاصله ٔ هزار گز از هم قرار دارند. سکنه ٔ چیلان پائین ٧٣٣ تن میباشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
چیلان . (اِ) آلات و ادواتی که از آهن سازند مانند زرفین در و زنجیر وحلقه های کوچک و یراق زین و لگام اسب و رکاب . (برهان ) (از آنندراج ). خرده ریزی که از آهن سازند چون چفت وحلقه و لجام و غیره . (یادداشت مؤلف ). ◄ بیشه ای که در آن خرسها منزل کنند. (ناظم الاطباء).
چیلان . (اِ) عناب را گویند. (جهانگیری ) (برهان ) (انجمن آرا). عناب بود. (اوبهی ). سنجد گرگانی بود. (صحاح الفرس ). سنجد جیلان . در ترکستان چین نوعی عناب است ریزتر از عناب ایران : سنجد چیلان به دو نیمه شده نقطه ٔ به سرمه به یک یک زده . رودکی . مانند یکی درخت چیلان سرکنده و برگ و بر ندارد. ؟ (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ چوب سفتی است از درخت عناب و نسبت بدان و مشتغل به پیشه ٔ مربوط به آن چیلانی است . (الانساب سمعانی ).