چیره زبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چیره زبان . [ رَ / رِ زَ ] (ص مرکب ) زبان آور. نطاق . بلیغ. (ناظم الاطباء). گشاده زبان . سخندان . حرّاف (در تداول فارسی زبانان ). فصیح : بشد مرد بیدار چیره زبان بنزدیک سالار هاماوران . فردوسی . بجستند زآن انجمن هردوان یکی پاکدل مرد چیره زبان . فردوسی . چنان چون ببایست چیره زبان جهاندیده و گرد و روشن روان . فردوسی . کزین مرد چینی چیره زبان فتاده ستم از دین خود در گمان . فردوسی . گفت که مسعودسعد شاعر چیره زبان دیدی عدلی که خلق یاد ندارد چنان . مسعودسعد. ♦ چیره زبان بودن ؛ فصیح و بلیغ بودن . زبان آور و سخندان بودن : که بسیاردان بود و چیره زبان هشیوار و بینادل و بدگمان . فردوسی .