چیره بودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چیره بودن . [ رَ / رِ دَ ] (مص مرکب ) مسلط بودن . فایق بودن . توانا و قادر بودن . توانائی داشتن : بلاغت نگه داشتندی و خط کسی کو بدی چیره بر یک نقط. فردوسی . از ایرانیان شاد شد شهریار که چیره بدند اندر آن کارزار. فردوسی . آخر چیره نبود جز که خداوند حق آخر بیگانه را دست نبد بر عجم . منوچهری . ♦ بر کسی یا چیزی چیره بودن ؛ مسلط بودن بر کسی یا چیزی : دل من پرآزار از آن بدسگال نبد دست من چیره بر بدهمال . ابوشکور. شاعر که مدح گوی چنین مهتری بود بر طبع چیره باشد و بر شعر کامگار. فرخی .