چیرشدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چیرشدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) پیروز شدن . ظفر یافتن . غلبه کردن . مظفر شدن . مسلط شدن . فایق شدن . تسلط یافتن . غالب آمدن . فاتح آمدن . فیروز گشتن : چو دشمن به جنگ تو یازید چنگ شود چیر اگر سستی آری به جنگ . اسدی . گر شودچیر و تاج بردارد وز ولایت خراج بردارد. نظامی . چو روزی چند بر وی رنج شد چیر تن از جان سیر شد جان از جهان سیر. نظامی . به آخر چون شود دیوانگی چیر گریزد مرد ازو چون آهو از شیر. نظامی . ♦ بر کسی یا چیزی چیر شدن ؛ بر کسی یا چیزی مسلط شدن . فایق آمدن بر کسی یا چیزی : چو بر هوش میخواره می چیر شد سران را سر از خرمی سیر شد. اسدی . طغانشاه سخن بر ملک شد چیر قراخان قلم را داد شمشیر. نظامی . گوزن ماده میکوشید باشیر برو هم شیر نر شد عاقبت چیر. نظامی . چو بر عقل دانا شود عشق چیر همان پنجه ٔ آهنین است و شیر. سعدی (بوستان ). ♦ دست چیر شدن ؛ توانا شدن . مسلط آمدن : توان گفت بد با زبان دلیر زبان چیره گردد چو شد دست چیر. اسدی .