چکری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چکری . [ چ ُ ] (هندی، اِ) به هندوستانی دختر را گویند. (برهان ) (آنندراج ).
چکری . [ چ ُ ] (اِ) ریواس بود. (فرهنگ اسدی ). ریباس . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی چ اقبال ص ٥٢٢). نوعی از ریواس باشد. (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ). نوعی از ریواس . (رشیدی ) (ناظم الاطباء). ریباس یا ریواس باشد که حالا ریواش میگویند. (اوبهی ). نوعی ریواس وحشی : خواجه تتماج باید و سر بریان سود ندارد مرا سفرجل و چکری . کسائی . بهای یاسمن و چکریم فرست امروز. سوزنی . در کهستان بنام دولت تو سزد ار شاخ زر شود چکری . شمس فخری (از جهانگیری ).
چکری . [ چ َ ] (اِخ ) ده کوچکی از دهستان سبزواران بخش مرکزی شهرستان جیرفت که در ٤١ هزارگزی جنوب خاوری سبزواران کنار رودخانه ٔ هلیل واقع است و ٢٠٦ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).