چوبینه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چوبینه . [ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دینور بخش صحنه ٔ شهرستان کرمانشاه . در ٣٦ هزارگزی شمال باختری صحنه و ١٢ هزارگزی باختری راه شوسه ٔ کرمانشاه به سقز واقع شده است . دشت و سردسیر است . ٢٨٠ تن سکنه دارد. از رودخانه ٔ شاهپورآباد آبیاری میشود. از محصولاتش غلات، حبوبات و توتون است . قلمستان نیز دارد. مردمش بزراعت اشتغال دارند. اتومبیل به آنجا میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
چوبینه . [ ن َ ] (اِخ ) لقب بهرام سردار هرمز ساسانی است . او را چوبین و شوبین نیز گویند : چو چوب دولت ما شد برآور مه چوبینه چوبین شد به خاور. نظامی . رجوع به چوبین و شوبین شود.
چوبینه . [ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ) از چوب . منسوب به چوب . هر چیز که از چوب سازند. مجموع آلات که از چوب کنند. ♦ چوبینه آلات ؛ آنچه از چوب کنند، چون : میز و صندلی و غیره . (یادداشت مؤلف ). ◄ نوعی از ظروف که در مازندران از چوب های مخصوص سازند. (از ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). و بر در هر دکان طرائف بغداد و خزهای کوفه، و دیبای روم، و شرب و مصر و جواهر بحرین و آبنوس عمان و عاج هندوستان و تحفه های چین و پوستینهای خراسان و چوبینه های طبرستان و پشمینه ها و گلیمهای آذربایگان و گیلان و فرشهای ارمن از زیلو و قالی و هرچه بدان ماند. (از ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٥٣). ♦ چوبینه تن ؛ دارای اندام چوبی . لاغر و خشک اندام : که تا بر ما زمانه چوبزن بود فلک چوبک زن چوبینه تن بود. نظامی . ◄ (اِ مرکب ) روپاک سرخ . چوبین . چوبینک . ◄ کاروانک . (برهان ). مرغی آبی . مرغی دریائی با گردن بلند و پاهای دراز. (یادداشت مؤلف ). چوینه . چوبینه . (زمخشری ). کروان . (زمخشری ) (منتهی الارب ). طریق . نهار؛ بچه ٔ چوبینه . (منتهی الارب ). طریق ؛ چوبینه ٔ نر. کروان نر. (یادداشت مؤلف ). ◄ تازیانه . قمچی . شلاق . سوط. (یادداشت مؤلف ). ◄ زخمه . چوبکی است که خنیاگران بدان ساز نوازند. مضراب . (یادداشت مؤلف ). رجوع به چوبین و چوبینک شود.