چهره گشادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چهره گشادن . [ چ ِ رَ / رِ گ ُ دَ ] (مص مرکب ) رخ نمودن . از پرده برآمدن . صورت خود را بی حجاب آشکار ساختن . جلوه کردن . آشکار شدن . نمودار شدن . جلوه فروختن : گرچنین چهره گشاید خط زنگاری دوست من رخ زرد بخونابه منقش دارم . حافظ. ◄ نقش کردن . تصویر کردن . نقاشی کردن . نگاشتن : نقاش صنع چهره ٔ خوبش همی گشاد بیکار شد چو کار بشکل دهن رسید. سیدحسن غزنوی . ♦ نقاب از چهره گشادن ؛ ظاهر شدن . آشکار شدن . نقاب و پوشش از صورت به یک سو زدن . رخسار از پس پرده و نقاب بیرون کردن : چون نقاب خاک از چهره بگشاد... معلوم گردد که چیست . (کلیله و دمنه ).