چهره درهم کشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چهره درهم کشیدن . [ چ ِ رَ / رِ دَ هََ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) چین و شکن بر چهره آوردن .روی درهم کشیدن . گره بر جبین افکندن بسبب ناملایمی وادراک رنجی یا کردار و گفتار ناموافقی : من نه آن رندم که چون بر دوش بار غم کشم دیده را بر هم فشارم چهره را در هم کشم . باقر کاشی (از مجموعه ٔ مترادفات ). رجوع به اخم کردن و ابرو درهم کشیدن شود.